صدايش ميبرد دل را به پشت کوچه هاي
نقره پوش ساده ي مهتاب
و من شاداب در پس کوچه هاي ساده ي مهتاب دلم را مينوازم
با نگاه خيس و بي تابم...
ولي حسي غريبانه دلم را ميکشد
بر تيغ زهر آلود ابرهاي سياه شب
غمي بر روح من سمباده ميسايد...
و بغضي خنجرش را با گلويم تيز مي سازد...
کلامي بر زبان خشک من جان ميدهد...
آهسته ميپوسد...
و فريادي دل از شوق لبريز مرا در سينه ميکوبد...
دل من گريه را لبيک مي گويد...
ولي چشمان لجبازم به روي اشک سرد و بي پناهم درب ميبندند...
و امشب باز فرياد دلم بر پاست...
بیا امشب بدون وحشت از ظلمت
بدون ترس از یک داد بی فریاد
کلام مرده و پوسیده را جانی دگر بخشیم...
بیا امشب به فریاد دل من گوش بسپار
دلم حرفی دگر دارد...
و حسی در گلویم بغض می کارد...
بیا مرحم شو بر زخمم...
پناهم ده در آغوشت...