تبليغاتX
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه

رفیقان یک به یک رفتند مرا به خود رها کردند (ز هجرت روز و شب فریاد دارم)


  • خدانگهدار همتون(یاعلی)
    در این کلبه تا اطلاع ثانوی تخته میشود
     
    + نوشته شده در شنبه 1387/01/10ساعت 15:37 توسط تافی |



  • (((مریم پاییزی)))

    سلام

    میخوام یه خاطره واستون بگم خاطره ی شیرینی که تا ابد از یا نمیبرمش.

    تو یکی از بعد از ظهرهای تابستون داشتیم با آرمان تو شهر ول میچرخیدیم که یه دفه مرتضی رفیق 2 سال پیشمون رو دیدیم گفت امشب بیاین خونه کارتون دارم هر چی بهش گفتم چی کار داری گفت وقتی اومدین میفهمین گفتیم باشه میایم قرار شد ساعت 9 بریم خونشون با آرمان تا شب مث همیشه پرسه زنون تو خیابونا تا سر ساعت 9 اگه بابا مامان بودن ساعت 6 میباس خونه بودم  ولی دیگه خیلی براشون غریب شدم (فکر کنم)بگذریم ساعت 9 رفتیم پیش مرتضی زنگ خونشونو زدیم خودش اومد دم در رفتیم تو دیدیم پیمان هم اونجاس  داشتن آبکی میخوردن ولی شک کردم به اون همه اصرار مرتضی واسه اومدن ما به خونشون فقط واسه مستی این همه اصرار عجیب بود آرمان نزدیک بود بخوره بهش گفتم یه لحظه وایسا یه خبری هست گفتم نکنه کسی دیگه ای هم به غیر ما تو خونه باشه من به بهانه ی دسشویی رفتم اتاق کناری دیدم یه دختر لخت خوابیده اول گفتم شاید آبجی مرتضی هست اما مرتضی که آبجی نداشت برگشتم به اون اتاق از مرتضی پرسیدم غیر از ما کسی تو خونس گفت آره نامروتا دختره رو بیهوش کرده بودن و میخواستن بهش تجاوز کنن من برگشتم اتاق کناری خواستم بهش دست بزنم اما یهو به خودم گفتم اینم مث آبجی خودم لباساشو تنش کردم و  به آرمان گفتم سرشون رو گرم کن تا من ببرمش بیرون بعد به بهانه ی دسشویی بزن بیرون دختره رو گذاشم رو موتور آرمان اومد در رفتیم  بردمش خونه ی خودم خوابوندمش رو تخت کنار تخت نشستم تا به هوش بیاد و برگردونمش خونشون وقتی به هوش اومد شکه شده بود فقط به یه جا خیره شده بود تا من رو دید گفت ترو به خدا به من دست نزن هی میگفت با من کاری نداشته باشین بهش گفتم نترس تو مث آبجی منی من باهات کاری ندارم حتی نذاشتم اون کثافتا بهت دس بزنن من تو رو آوردم اینجا تو بیهوش بودی حالا هم خونتون هر جاس بگو میرسونمت  یهو زد زیر گریه گفت من کسی رو ندارم مادر پدرم پارسال تو تصادف مردن من تنها زندگی میکنم بغلش کردم گفتم از این به بعد تو خانواده داری بردمش خونمون خونه ی من که نه خونه ی پدر و مادرم به خواهرم گفتم ازش مراقبت کن مث خواهر خودت مگه همیشه آرزوی یه خواهر نداری گفت آره حالا کیه کجاس ماجرا رو واسش گفتم  مامان بابام بهم گفتن تو هم بمون ولی به خاطر اون قضیه نمی تونستم قضیه ای که باعث شده بود من از مامان بابام جدا شم بهشون گفتم به جای من از این طفل معصوم مراقبت کنین مث دختر خودتون و قسمشون دادم  به کسی که واسه هممون عزیز بود و هست خواهد بود اونام گفتن باشه مث دخترشون بهش میرسیدن منم با پولی که در می آوردم واسش هر چی میخواس میرسیدم یه روز اومد خونه ی من بهم گفت تو چرا با بابا مامانت زندگی نمیکنی ماجرا رو واسش گفتم خیلی گریه کرد ازم خواس برگردم خونه اما بر نگشتم ینی نمیشد برگردم  از اون به بعد هر وقت میومد پیشم آهنگ نازنین مریم با مریم گل ناز منه رو واسش میذاشتم آخه اسمش مریم بود همه چی واسش میخریدم موقع تعطیل شدن مدرسه میرفتم دنبالش تا خونه میرسوندمش که نکنه بازم سرو کله اون آشغالا پیدا بشه .

    مریم اونقدر بزرگ شد که وقت ازدواجش رسید روم نمیشد بهش بگم دوست دارم تا اینکه یه خاستگار واسش اومد از من خواست به عنوان داداشش اونجا باشم تو خونه ی بابام واسم سخت بود اما رفتم به خاطر مریم اصلا فک نمیکردم که انقدر عاشقش بشم  ولی شده بودم سعی میکردم بش بفهمونم اما نمیشد  واسم سخت بود اون ازم جدا شه خیلی بهش عادت کرده بودم  شب خواستگاریش همش به اون نگاه میکردم خنده هاشو خیلی دوس داشتم وسط مراسم ازش خواستم یه دقه بیاد اتاق کناری کارش دارم وقتی اومد بهم با خنده گفت دیوونه شدی چی شده با هر زوری بود گفتم دوست دارم خیلی اما خندید و گفت ممنون انگار منظور من رو نفهمیده بود بهش گفتم با من ازدواج میکنی شکه شد اشک تو چشاش جم شد بهش گفتم من یه عمر بهت گفتم آبجی اما نمی تونم دوریت رو تحمل کنم میخوام تا آخر عمر کنار هم باشیم بهم گفت منم دوست دارم ولی مامان بابا چی گفتم اونا با من با چشای پر از اشک برگشت پیش مهمونا منم رفتم اتاق رضا داداش بزرگم کامپیوترشو روشن کردم و آهنگ مریم پاییزی رو گذاشتم صداشم بلند بلند کردم برگشتم پیش مهمونا بابام پرسید چرا این کارا رو میکنی  بهش گفتم  باب ما دختر به کسی نمیدیم به مهمونا گفتم لطفا بیرون وقتی مهمونا رفتن به خانوادم قضیه روگفتم اول شکه شدن ولی بعد موافقت کردن واسه اینکه من ازتنهایی در بیام یهو آرمان زنگ زد گفت باید ببینمت باهات حرف دارم رفتم بهم گفت که عاشق مریم شده روی خودم نیاوردم با لبخند گفتم مبارک مطمینم مریم هم خوشحال میشه من و آرمان همیشه با هم بودیم گفتم اگه با آرمان ازدواج کنه دیگه ازم دور نیس برگشتم خونه وبه مریم ماجرا رو گفتم مریم با گریه دوید تواتاق رفتم پیشش بغلش کردم گفتم آرمان پسر خوبیه گفت میدونم اما تو چی میخوای همیشه زندگیت رو رفیقات بره به دروغ بهش گفتم من الکی گفتم دوست دارم  به خاطر اینکه میخواستم اون خاستگارتو دک کنم تا با آرمان ازدواج کنی مگه میشه یه خواهر با برادرش ازدواج کنه من دوست دارم ولی مث آبجی نه بیشتر ببین آرمان تورو دوس داره  تو هم دوسش داری خوب پس خوشبخت میشی  دیگه چیه چرا گریه میکنی پاشو واسه عروسی آماده شد خندید و گفت چشم داداش به خونوادم هم گفتم  که آرمان مریم رومیخواسته من الکی گفتم اونا موافقت کردن اون دو تا با هم ازدواج کردن بعد مراسم رفتم یه گوشه با گریه براشون دعا میکردم که یهو از خواب پریدم و دیدم که همش خواب بوده  اونم چه خواب خوبی ولی نه خبری از مریم بود نه عشق مریم این خواب رو واسه همیشه به یاد دارم (((مریم پاییزی)))

    تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم

     

       

       

    + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/06ساعت 14:56 توسط تافی |



  • عید همگی مبارک

    سلام عید همتون مبارک

    ایشالا زندگی خوب وخوش و پر از هیجانی رو داشته باشین 

    همتونو دوس دارم و براتون دعا میکنم.

     

    + نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 15:47 توسط تافی |



  • توجه توجه (حقیقت داره)
     به گزارش شبكه 3 تلوزيون ملي يونان جيمي استانلوس پيشگوي معروف يوناني كه زلزله بم . سونامي. حملات 11 سپتامبر.و دهها واقعه ديگر را از سالها پيشتر از آن بسيار دقيق پيشگويي كرده بود دقايقي قبل از اعدام خود بعنوان آخرين حرف زندگيش گفت: در تاريخ 15 فوريه 1986 (27 بهمن 1364) يعني 22 سال پيش در كشور ايران پسري بدنيا آمده كه سال 2015 سرنوشت تمام دنيا را تغيير خواهد داد.....

    + نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 7:34 توسط تافی |



  • بی تو میمیرم

    يکي را دوست مي دارم

     

     که چشمانش حريم سبز تکرار است...

    و من در سبزي اين وادي تکرار يک گم کرده ي نامم


    صدايش ميبرد دل را به پشت کوچه هاي

     نقره پوش ساده ي مهتاب


    و من شاداب در پس کوچه هاي ساده ي مهتاب دلم را مينوازم

    با نگاه خيس و بي تابم...


    ولي حسي غريبانه دلم را ميکشد

    بر تيغ زهر آلود ابرهاي سياه شب


    غمي بر روح من سمباده ميسايد...


    و بغضي خنجرش را با گلويم تيز مي سازد...


    کلامي بر زبان خشک من جان ميدهد...

    آهسته ميپوسد...


    و فريادي دل از شوق لبريز مرا در سينه ميکوبد...


    دل من گريه را  لبيک مي گويد...


    ولي چشمان لجبازم به روي اشک سرد و بي پناهم درب ميبندند...


    و امشب باز فرياد دلم بر پاست...


    بیا امشب بدون وحشت از ظلمت


    بدون ترس از یک داد بی فریاد


    کلام مرده و پوسیده را جانی دگر بخشیم...


    بیا امشب به فریاد دل من گوش بسپار


    دلم حرفی دگر دارد...


    و حسی در گلویم بغض می کارد...


    بیا مرحم شو بر زخمم...


    پناهم ده در آغوشت...

    + نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 16:25 توسط تافی |



  • تسلیت
    رحلت خاتم النبیین رسول خدا و شهادت امام حسن مجتبی و حضرت رضا (ع) را به تمامی مسلمانان جهان و همچنین به عزادار واقعی  امام زمان(عج) نیز این مصیبت را تسلیت میگویم .

     

    + نوشته شده در جمعه 1386/12/17ساعت 13:14 توسط تافی |



  • تقدیم به تافی

    به علت رفتن تافی به مسافرت(۳ هفته ای) برای شرکت در مسابقات فوتبال این وبلاگ تا هفته ی آینده دست من است .

    تقدیم به تافی

    اين روزها که نيستي چرا پنهان کنم دلم براي کسي تنگ شده است. عقربه ساعت، فاصله، اشک و انتظار واژه‌هايي هستند که روزي هزار بار در ذهنم تکرار مي شوند.
    هر چند که اشک چيزي است که بيش از همه با آن سرو کار دارم اما دوري تو مصيبت کمي نيست که بتوان حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کرد. ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم، نه صدايي از تو در سيم تلفن هست. کاش خبري يا نامه‌اي از تو داشتم که اينطور خود گم کرده به دنبال دست آويزي براي آرامش نباشم
    .
    اين روزها که نيستي خانه بوي نم غربت مي‌دهد. حتي نسيم با پنجره قهر است که بخواهد خبري از تو بياورد. اما برايت بگويم چقدر دلشوره‌هاي عاشقي قشنگ است. ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند. دوراهي دلهره‌اي که براي کسي باشي يا نباشي
    .
    اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برمي‌دارم و زيرفرش يا لاي کتاب مي‌گذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود. نمي‌خواهم دلتنگيهايم براي کسي فاش شود
    .
    اين روزها که نيستي دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....

     

     

    + نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 15:58 توسط تافی |



  • علم=عشق
     
     

    نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش 

    به پسرم درس بدهید
    او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
    اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.
    به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
    ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
    به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
    به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
    در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
    توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
    + نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:22 توسط تافی |



  • رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند

     

    چنان دل کندم از دنیا/که شکلم شکل تنهاییست 

    ببین مرگ مرا در خویش/که مرگ من تماشاییست 

    مرا در اوج می خواهی/تماشا کن تماشا کن

    دروغین بودم از دیروز/مرا امروز حاشا کن 

    در این دنیا که حتی ابر/نمی گرید به حال ما 

    همه از من گریزانند/تو هم بگذر از این تنها 

    فقط اسمی به جا مانده/از آنچه بودم و هستم 

    دلم چون دفترم خالی/قَلَم خشکیده در دستم 

    گره افتاده در کارم/به خود کرده گرفتارم 

    به جز در خود فرو رفتن/چه راهی پیش رو دارم 

    رفیقان یک به یک رفتند/مرا با خود رها کردند

    همه خود، درد من بودند/گمان کردم که همدردند 

    شگفتا از عزیزانی/که هم آواز من بودند 

    به سوی اوج ویرانی/پل پرواز من بودند 

    گره افتاده در کارم/به خود کرده گرفتارم 

    به جز در خود فرو رفتن/چه راهی پیش رو دارم 

    رفیقان یک به یک رفتند/مرا در خود رها کردند 

    همه خود، درد من بودند/گمان کردم که همدردند 

    رفیقان یک به یک رفتند/مرا در خود رها کردند

    همه خود، درد من بودند/گمان کردم که همدردند
     

    رو میکنم به آینه/رو به خودم داد میزنم

    ببین چقدر حقیر شده/اوج بلند بودنم 

    رو میکنم به آینه/من جای آینه میشکنم 

    رو به خودم داد میزنم/این آینست یا که منم 

    من و ما کم شده ایم/خسته از هم شده ایم 

    بنده خاک خاک ناپاک/خالی از معنای آدم شده ایم 

    رو میکنم به آینه/رو به خودم داد میزنم 

    بین چقدر حقیر شده/اوج بلند بودنم 

    دنیا همون بوده و هست/حقارت از ما و منه 

    وگرنه پیش کائنات/زمین مثل ارزنه 

    زمین بزرگ و باز نیست/دنیای رمز و راز نیست 

    به هر طرف رو میکنم/راه رهایی باز نیست 

    من و ما کم شده ایم/خسته از هم شده ایم 

    بنده خاک خاک ناپاک/خالی از معنای آدم شده ایم 

    دنیا کوچیکتر از اونه/که ما تصور میکنیم 

    فقط با یک عکس بزرگ/چشمامونو پر میکنیم 

    به روز ما چی اومده/من و تو خیلی کم شدیم 

    پاییز چقدر سنگینی داشت/که مثل سابق خم شدیم 

    من و ما کم شده ایم/خسته از هم شده ایم 

    حالا باید سر رو زانوم بذارم/تا قیامت اشک حسرت ببارم 

    دل هیچکی مثل من غم نداره/مثل من غربت و ماتم نداره

    لب بسته سینه غرق به خون/قصه موندن آدم همینه 

    اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد/تا قیامت دل من گریه میخواد

     

     

    + نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت 16:12 توسط تافی |



  • تولدم مبارک (بیاین همه دعوتین)
     

    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم.”
    خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی

    سلام به همه ی دوستای گلم  Rosie

    امروز یعنی ۲۲ / ۱۱ / ۱۳۸۶  تولد منه و همه ی شما دعوتین من این ترانه ی هایده رو برای شما مینویسم چون خودم خیلی دوشس دارم امیدوارم خوشتون بیاد.

    تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی

    تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی

    در بضم من شکسته ای درکام او نشسته ای

    نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خستگان

    نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خستگان

    من همان اشک سرد آسمانم نقش دردی به دیوار زمانم

    بی سرانجام و بی نام ونشانم چون غباری به جا از کاروانم چون غباری به جا از کاروانم

    تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی

    تنهاترین تنها منم سرگشته و رسوا منم

    آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان

    بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان

    آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان

    بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان

    عشق تو خوابی بود وبس نقش سرابی بود و بس

    این آمدن این رفتنم رنج و عذابی بود و بس

    عشق تو خوابی بود وبس نقش سرابی بود و بس

    این آمدن این رفتنم رنج و عذابی بود و بس

    ای فلک بازی چرخ تو نازم بی گمان آمدم تا که ببازم

    ای دریغا که شد چشم سیاهی قبله گاه منو روی نمازم قبله گاه منو روی نمازم

    تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستیندانم که چه هستی

     

                                                                                                                   هایده

     

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 21:59 توسط تافی |







  • درباره وبلاگ


    سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم تو این وب کماکان حالی به حولیتون رو داشته باشین من کماکان نیشسه بیدم.




    صفحه نخست

    پست الكترونيك


    پيوندها


    تو مثل لالایی بارون تو کویر بی صدایی
    عشق و دلدادگی
    دخترانه
    قلب عاشق من
    حرف دل
    آمیتیس
    سکوت
    باران عشق
    خاطرات مرده ی دخترک
    دختر برفی
    پاییز خاطره ها
    دنیای پر از عشق
    رویای خیس
    بلاگفا
    تیتان
    گوگل
    من و حرفای جوجه شده
    هر چه میخواهد دل تنگت بگو
    مرگ برآنکس که دلش را به دل سنگ تو بست...
    robbiewilliams
    یکی از نیلوفر های آبی
    گم گشته .....دیار عشق
    به نام خالق تنهایی
    18 سال تنهایی
    قلمدونی
    گروه ژابیز
    پاییزان
    عشق کوچولوی من
    رفوزه
    مثل بارون
    دردانه پسر
    سیندرلا
    دردانه پسر
    عین شین قاف
    الهه ی عشق و پاکی
    ×× دو کبوتر ××
    ...تقصیر من نبود
    جهنم گمشده
    شیطنت دیوونه ها(اشوب و لونا)
    پالیک
    دختری که در متروکه دفن شده
    دختر دبیرستانی
    **قالب وبلاگ آبدانان **



    آرشيو


    87/01/01 - 87/01/31
    86/12/01 - 86/12/29
    86/11/01 - 86/11/30
    86/10/01 - 86/10/30
    86/09/01 - 86/09/30
    86/08/01 - 86/08/30
    86/05/01 - 86/05/31









    پيوندهاي روزانه


    آرشيو پيوندهاي روزانه




    طراح قالب

    Aref Moradi



    RSS



    بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس